من از تنهایی بسیار خود بسیار می ترسم
عبوری در هم ام از کوچه و بازار می ترسم
به شکل خلوت خود شاهد ویرانی خویشم
از این آیینه لم داده بر دیوار می ترسم
صدایی خسته ام صحرا به صحرا می روم دلتنگ
ببین از سایه خود نیز چون آوار می ترسم
ندارم حرفهای تازه ای از صبح از دیدار
شبی در خود گمم از صبح از دیدار می ترسم
نه می بینم نه می گویم سری در لاک خود دارم
گلوی نازکی دارم اگر از دار می ترسم
خوشا با جاهلان پشت سر همسایگی کردن
من از فرزانگان روبرو صد بار می ترسم
نمک گیر که باشم چون نمکدانی نمی بینم
از این زخم زبانهای چه بی هنجار می ترسم
دریغ از هم زبانی مهربان و هم دلی یکرنگ
که من از رنگ گلهای چمن چون خار می ترسم